العلامة المجلسي
1274
حياة القلوب ( فارسي )
پر بود از مشك سائيده ، ودر دست ديگرى جامى بود از نقره كه مملو بود از گلاب ، ودر دست سوم مرغ سفيدى بود كه منقار سرخى داشت ، پس چون پادشاه نظرش بر آن مرغ مىافتاد صدا مىكرد پس آن مرغ پرواز مىكرد ودر جام گلاب غوطه مىخورد ودر جام مشك مىغلطيد تا تمام مشك را به بال وپر خود برمىداشت ، پس صداى ديگر مىكرد كه آن مرغ پرواز مىكرد بر بالاى تاج أو مىنشست وآنچه بر پروبال أو بود همه را بر سر أو مىافشاند ، وچون پادشاه اين أحوال را مشاهده كرد طغيان وتكبر أو زيادة شد ودعوى خدائى كرد ، سركردههاى قوم خود را طلبيد كه أو را سجده كنند واقرار كنند به پروردگارى أو ، پس هر كه أطاعت أو مىكرد به أو عطاها مىكرد وخلعتها مىبخشيد ، وهر كه أطاعت أو نمىكرد أو را مىكشت تا آنكه همه أطاعت أو كردند ، ودر هر سال عيدى مقرر كرده بود پس در عيدى از أعياد خود بر تخت نشسته بود امرا وسلاطين از جانب راست وچپ أو نشسته بودند كه ناگاه يكى از سلاطين آمد أو را خبر داد كه لشكر فارس متوجه جنگ أو شدهاند ونزديك أو رسيدهاند ، پس از استماع اين خبر غمگين ومضطرب شد به حدّى كه تاج از سرش افتاد . پس تمليخا كه در حداثت سن بود نظر كرد بسوى أو ودر خاطر خود گفت كه : اگر اين خدا مىبود چنانچه دعوى مىكند غمگين نمىشد ونمىترسيد وبول وغايط از أو جدا نمىشد وبه خواب نمىرفت ، اينها صفات خدا نيست . آن شش جوان هر روز در خانهء يكى از ايشان جمع مىشدند ، وآن روز نوبت تمليخا بود ، پس طعام نيكوئى از براي ايشان مهيّا كرد ، چون جمع شدند گفت : اى برادران ! در دلم فكرى افتاده است كه مرا از خوردن وآشاميدن وخواب كردن بازداشته است . گفتند : آن فكر چيست اى تمليخا ؟ گفت : بسيار فكر كردم در اين آسمان وگفتم : كي سقفش را چنين بلند كرده است بىستونى كه در زير آن باشد يا علاقهاى كه بر بالاى آن باشد ؟ ! وكي آفتاب وماه را دو آيت روشنىبخش در آن قرار داده است ؟ ! وكي زينت داده است آن را به ستارهها ؟ ! پس بسيار فكر كردم در زمين وگفتم : كي آن را پهن كرده است بر روى آب موّاج وحبس كرده